یه وبلاگ دیگه باز کردم.خوشحال میشم به اوون بسرید(یعنی سر بزنید)دیگه این اپ نمیشه میدونم میگید به درک.
ادرسش اینه:www.man-che-kasam.blogfa.com
|
سلام
یه وبلاگ دیگه باز کردم.خوشحال میشم به اوون بسرید(یعنی سر بزنید)دیگه این اپ نمیشه میدونم میگید به درک. ادرسش اینه:www.man-che-kasam.blogfa.com + نوشته شده توسط ... در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت
2:50 |
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را ! که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را به جز که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا؟ به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را؟ چو به دوست عهد بندد ز میان پاک بازان چو علی که می تواند که به سر برد وفا را؟ نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را؟ به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که زکوی او غباری به من آر توتیا را به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم؟ که لسان الغیب خوش تر بنوازد این نوا را "همه شب در این امیدم که نسیم صبگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را " ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا عید غدیر بر همه ی شیعیان مبارک باد + نوشته شده توسط ... در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت
20:21 |
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگي ام را به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنن. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنن. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي سلام شرمنده واقعا .زودتر از این نمیتونم اپ کنم. موفق باشید. + نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت
14:6 |
همهي دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنها تصميم ميگيرند كه قايمباشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين ميكشد و داخل آن روبروي اينشتين ميايستد. اينشتين ميشمرد 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز ميكند و ميبيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين ميگويد "سوكسوك نيوتن!!" نيوتن انكار ميكند و ميگويد نيوتن سوكسوك نشده است. او ادعا ميكند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون ميآيند تا ببينند چگون او ثابت ميكند كه نيوتن نيست. نيوتن ميگويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستادهام... اين باعث ميشود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس"سوكسوك پاسكال
پ.ن۱ :شرمنده دیر آپیدم.این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود پ.ن۲ :از متن بالا این نتیجه رو می گیریم که همگی بریم دانشمند بشیم. همینجوری رامون میدن بهشت پ.ن۳ :می دونم عکس بالا هیچ ربطی به متنش نداره پ.ن۴ :همگی با هم موفق باشید
+ نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 18 مهر1387 و ساعت
15:12 |
سرانجام خواهمت دید . هیزم شکن. بیهوده بر اندامم تبر نهاده است . بیهوده پنداشته است که خشکم و بی بر . پوستم تیره است.شاید اما هزاران جوانه ی روشن در سینه دارم . سرانجام سبز خواهم شد تو را خواهم دید . آه. به گونه ای دیگر باید بسرایم : سرانجام تو را خواهم دید سبز خواهم شد . + نوشته شده توسط ... در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت
15:39 |
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد. اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد. چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.» مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.» رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟» راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند. راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد . پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت. و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد خواهش می کنم به من فحش ندید
+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت
21:14 |
گفتی :
"دل قشنگی داری!" دلم را از سینه بیرون آوردم و برایت پست کردم. گفتی : "دلت هنوز به دستم نرسیده است." دانستم که پستچی آن را در کوچه ی پرسه ها گم کرده است. چه بخت نامیمونی دارم من ! اکنون . من بی دل. و تو در انتظار . قشنگم ! چیز دیگری نمی خواهی برایت پست کنم؟؟؟ امیدوارم خوب باشه + نوشته شده توسط ... در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت
0:22 |
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگو کن گفتم اگر وقت داشته باشيد. خدا لبخند زد ! وقت من ابدي است. چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي چه چيز بيش از همه شما را در مورد خدا پاسخ داد : اين که آنها از بودن در دوران کودکي عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند. اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند. اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال را فراموش مي کنند. آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي نه در آينده اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده خداوند دستهاي مرا در دست گرفت. و مدتي هر دو ساکت مانديم. بعد پرسيدم: به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي خداوند با لبخند پاسخ داد : ياد بگيرند که نمي توان ديگران را اما مي توان محبوب ديگران شد. ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که بلکه کسي است که نياز کمتري دارد. ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن با بخشيدن بخشش ياد بگيرند. ياد بگيرند کساني هستند که آنها را اما بلد نيستند احساسشان را ابراز ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک اما آن را متفاوت ببينند. ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند. و ياد بگيرند که من اينجا هستم. هميشه!!!!!!!!! ..................................................................................................................................... امیدوارم تو این ماه عزیز ما هم خیلی چیز ها یاد بگیریم. + نوشته شده توسط ... در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت
14:4 |
حلول ماه مبارک رمضان
بر همه ی مسلمانان مبارک. + نوشته شده توسط ... در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت
13:36 |
فرورفته ام ماه ها. سال ها. قرن ها. در کبود ساکت اقیانوس . سر خوش ام در این قعرها . با ماهی و سنگ و ستاره ها. خزه ی یادهایم را گرد می آورم و می نویسم خاطرات آبی خود را : من اقیانوس پیمای غول پیکرم. غوطه ورم. آری. اینک ساکن ژرفاها. مامن نهنگ های بزرگ وتنها که می آیند و در دل من می میرند. من اینجایم. اما می شنوم آواز مرغان دریا را نیز در آن اوج ها. امیدوارم خوب باشه + نوشته شده توسط ... در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت
0:16 |
|
|